چتر

 
نویسنده : باران - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩
 

سنگینی این سکوت هر باره به یادم می آورد که شاید بودن یا نبودنت فرقی به حال من ندارد ... 


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

 دیگه یاد گرفتم با هر گلدونی ریشه بدوونم

بدون اینکه حتی بدونم اسم گل من چیه !    


 
 
یه چایی بزنیم مهندس ؟!
نویسنده : باران - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸
 

گذشته انگار برای من شده همون سوییت ۴٠ متری خوابگاه. همون تنهایی بین بقیه ، همون دیوونه شدن ساعت ٨ ...  کلاس سفال، انقلاب، دود سیگار خانه هنرمندان ...آزمایشگاه، حامد، آیدین .. وای، مهدی زاده ... امروز انگار مرور یاد اون مانتوی کثیف نمکی برام مثل باقلوای استانبولی مزه داره.

اینجا هستم و انگار باز امشب قراره که سوار مترو بشم و برم حسن آباد کاموا بخرم یا توی هزار توی بازار خودمو گم کنم. دلم تنگه برای اون فلاکت شیرین. دلم تنگه برای صدای باز شدن در، رسیدن خسته فریده خاله، مرموز فاطی، پر شور سلیل ...

بچه ها امروز من قرمه سبزی می پزم....


 
 
دزدی ادبی
نویسنده : باران - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۸
 

من همون کاری رو میکنم که لازمه

پس تو هم نشین و تماشا کن، بدو، بدددددوووووووو

در ضمن یه دلیل مهم هم برای اثبات گفته هام دارم

معلومه خوب

چون الان دارم کشکه بادمجون میخورم

 


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸
 

انگار ... مرور یک لحظه خاطره خوش بود.  


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

شمارش معکوس کاوه من رو هم به هیجان آورده .. حالا دیگه فقط ١۵ روز مونده ... چشمک


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٧
 

امروز خانم معلمم زنگ زد . گفت از نظر من تو ٢٠ شدی ! نمره مهم نیست . من می دونستم تو بچه زرنگی هستی ... سر امتحان اون روز جیش داشتی ... گفتم : نه به خدا ! اون روز از اول امتحان یه گیگلی در آورده بودم نمی دونستم چیکارش کنم ؟! آخر امتحان چسبوندمش به مقنعه جلوییم. تا اومدم بنویسم گفتی برگه ها بالا‌ !!!  


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٧
 

گاهی باید ایستاد 

نفسی تازه کرد

گاهی باید گفت : نقطه .

سر خط ...

 


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧
 

مذهب،حجاب، تضاد، فشار، تنفر، فرار ...


 
 
 
نویسنده : باران - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸٧
 

دیشب آلبالو خشکه خوردم...آخه یلدا بود.


 
 
← صفحه بعد